تبليغاتX
شقایق
کودکانه های من

به نام خدا

سلام.من شقایقم.شقایق ذهبی.فکر می کنم همه شما کم و بیش با من اشنا هستید.چون خواهرم از شیطونی های من براتون کم ننوشته.10 سالمه فاطمه می گه خیلی زوده که  وبلاگ داشته باشم  ولی من نوشتن را دوست دارم و بالاخره  اصرار م نتیجه داد و  فاطمه خانم راضی شد که برام وبلاگ بسازه.من بار اولمه که برای یه وب سایت می نویسم برای همین ممکنه یه کمی شبیه خاطره باشه.ولی تلاش خودم را می کنم که بهتر از این ها بنویسم.حالا هم برای اینکه پست اولم خالی نباشه از خاطره ی دوستی خودم و نیلوفر براتون می نویسم.نیلوفر عزیزی که الان شمال کشور زندگی می کنه و دیگه کنار من نیست.کلاس اول که بودم با هم دوست شدیم و فکر همه چی را می کردم جز اینکه یه روزی بخوام از نیلوفر جدا بشم .یک سال از دوستی مون گذشته بود که فهمیدم همسایه هستیم.جالبه نه! نیلوفر اهل شمال بود شهر سیاه کا اخر ش هم به خاطر کار پدرش به همون جا برگشت.تایستان پار سال که قرار بود برای سال چهارم ثبت نام کنم ،جالبه بدونید برای خرید لباس فرم مدرسه و ثبت نام هم با هم همراه بودیم .اول مهر شد و سر ساعت 7 اماده بودم تا نیلوفر زنگ بزنه و با هم راهی مدرسه بشیم.ولی وقتی دیدم داره دیر می شه  گوشی تلفن را برداشتم و علت تا خیر نیلوفر را جویا شدم می دونید مامانش بهم چی گفت گفت که نیلوفر شماله و قراره بره مدرسه ی جدید .واین بدترین خبری بود که توی عمرم شنیده بودم. اشک به چشمام نشست و راهی مدرسه شدم.بعدا فهمیدم مامان نیلوفر هم پابه پای من گریه کرده .اخه مامن منو و نیلوفر هم با هم دوست بودند. امروز یک ساله که ما از هم جدا شدیم وهنوز با هم ارتباط تلفنی داریم .همین جا ارزو می کنم نیلوفر عزیزم هر جا که هست موفق باشه و پیروز. ممنون که خاطره ی منو خوندید .سعی می کنم با کمک خواهرم دوست خوبی برای شما باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 20:12  توسط شقایق  |